پسره می ره خواستگاری، پدر دختر سوال می کنه شغلت چیه؟ پسره جواب می ده: بیكار، اما تو خوشه سوم ام دهک اول!
هموطن گرامی! شما جزو خوشه بندی قرار نمی گیرید. خوشه شما را بز خورده!
مرکز آمار ایران
معلم انشاء به بچه ها میگه موضوع انشاء این دفعه اینه که: اگر مدیرعامل بودید چه میکردید؟
بعد میبینه همه تند و تند و با هیجان شروع کردند به نوشتن بجز یک نفر که نشسته و داره از پنجره بیرون رو تماشا می کنه!
معلم ازش میپرسه: چرا تو هیچی نمینویسی؟
بچه میگه: منتظرم تا منشی ام بیاد!
همسر یک تاجر به شوهرش میگه: هر وقت تو میری سفر من عصبی میشم.
شوهرش میگه: غصه نخور عزیزم، من خیلی زودتر از آنی که تو فکر میکنی برمیگردم.
زنه میگه: خوب همین عصبی ام میکنه دیگه
یکي دوستش رو تو خيابون با صورت کبود، پاي لنگ و گلوي زخم و زيلي میبینه! با نگراني بهش میگه: چي شده پسر؟ چه اتفاقی برات افتاده؟ بيا ببرمت خونه اتون.
دوستش میگه: لازم نکرده، تازه دارم از اونجا ميام!
يه افسر به يكي از سربازاش مي گه امشب از اول اين كوچه تا اون چراغ قرمز كشيك بده و فردا صبج هم بيا پاسگاه.
خلاصه فردا و پس فردا از سربازه خبري نيست روز سوم سربازه پريشون مياد پاسگاه.
افسر ازش مي پرسه: چرا اينقدر دير اومدي؟
سرباز مي گه: آخه اون کاميون از تهران مي رفت قم. چراغ قرمزي كه گفتيد، چراغ ترمز اون كاميون بود.
يکي دو تا چراغ قرمز رو رد میکنه. پلیس نگهش میداره، ازش می پرسه چرا پشت چراغ قرمزا واینمیستادی؟
میگه من از یه نفر آدرس پرسیدم گفت چراغ اولو رد میکنی! چراغ دومو رد میکنی! رسیدی چراغ سوم میپیچی دست راست!
در سال اول ازدواج، مرد حرف مى زند و زن گوش مى کند.
در سال دوم، زن حرف مى زند و مرد گوش مى کند.
از سال سوم به بعد، هر دو حرف مى زنند و همسايه ها گوش مى کنن
مشترک گرامي، حرکت زشت و ناپسند شما را در حمام ديديم! هيچکس تنها نيست همراه اول.
گفت مردی به همسرش روزی
من بميرم چگونه خواهی زيست؟
گفت: از چند و چون آن بگذر
تو بميری برای من کافيست!
سیاستمدار کسی است که: می تواند به شما بگوید به جهنم بروید، منتها به نحوی که شما برای این سفر لحظه شماری کنید!
روانشناس کسی است که: از شما پول می گیرد تا سوالاتی را بپرسد که همسرتان مجانی از شما می پرسد!
مهمان: آقا تشريف دارند؟
مستخدم: نخير، رفتهاند مسافرت.
مهمان: براي تفريح؟
مستخدم: نخير، با خانم رفتهاند!!
مرد: وقتى من مُردم، هيچ مرد دیگه ای مثل من پيدا نخواهى کرد.
زن: حالا چرا فکر مى کنى که بعد از تو بازم دنبال کسى «مثل تو» خواهم گشت!؟
يارو با زنش میرند پیش دندانپزشک و شروع میکنه به رجز خوانی که:
آقای دکتر بیخود وقتت رو با داروی بیحسی و مسکن تلف نکن، یکضرب دندان را بکش و کار را تمام کن.
دکتر میگه: ایول الله به شجاعت شما، کاش همه مریضا اینطوری بودن! خوب حالا کدام دندانه که درد میکنه؟
طرف به زنش میگه: عزیزم دندان خرابت را به آقای دکتر نشان بده!
بچه: بابا من کی آنقدر بزرگ میشم که هر کاری دلم خواست بکنم؟
بابا: پسرم، تا حالا کسی اینقدر بزرگ نشده!
دو تا دیوونه از تیمارستان فرار میکنن. ریل راه آهنو میگیرن و راه میافتن طرف شهر.
اولی میپرسه: کی میرسیم به شهر؟ دومیه یه نقطه رو اون دورا نشون میده و میگه: هر وقت این دو تا خط به هم برسن.
میرن و میرن ... تا اولیه خسته میشه. میگه: پس چرا نمیرسیم؟
دومیه برمیگرده و عقبو نگاه میکنه و میگه: فکر کنم ردش کردیم
یارو داشته دعا میکرده میگه: خدا را شکر از صبح تا حالا نه عصبانی شدم، نه حرص داشتم، نه حرف بد زدم، نه مال مردم خوردم، ... ولی خدایا از یکی دو دقیقه آینده که از تخت میآیم بیرون تو کمکم کن!
مامانه ساعت 7 صبح میآد بالای سرپسرش میگه: رضاجون بلند شو باید بری مدرسه دیرمیشه.
رضا از زیر پتو میگه: نه من نمی خوام برم مدرسه اونجا هیچکس منو دوست نداره، بچه ها باهام بدن، معلما ازم متنفرن، حتی فراش مدرسه هم سایه ام با تیر میزنه.
مامانه میگه: آخه رضا جون نمیشه که نری مدرسه آخه ناسلامتی تو مدیر مدرسه ای!
یکی از ملانصرالدين می پرسه چه جوری جنگ شروع می شه؟
ملا بدون معطلی یکی می زنه توی گوش طرف و میگه اینجوری!
خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چالهای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چالهی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبیدا این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگماردهاند؟»
گفت:«می دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»
خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...»
نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی لنگش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!
سالي است نكو كه دل نكوتر باشد
چشم از هيجان عشق او تر باشد
آغاز بهار اربعين است و دلم
اي كاش به گنبدش كبوتر باشد
اشکم ز هجر روي تو خوناب شد حسين
مويم ز غصه رشته ي مهتاب شد حسين
هر جا کنار آب نشستم ز داغ تو
از بس که سوختم جگرم آب شد حسين
جانسوز تر ز داغ تو ديگر کسي نديد
خورشيد هم ز داغ تو در تاب شد حسين
اربعین آمد و اشکم ز بصر می آید
گوییا زینب محزون ز سفر می آید
امشب شب اربعین مصباح هداست
دل یاد حسین بن علی شیر خداست
پروانه به گرد شمع حق پر زد و سوخت
امشب شب یاد عشقیاء و شهداست
اگر کردی مرا روزی فراموش / سرت را می كنم در دیگ آبگوشت!
اگه زندگی سختی دارید ...
اگه بیکار هستید ...
اگه نیاز به سرمایه دارید ...
نگران نباشید...
ما براتون دعا می کنیم!
1000 تومن ميشه!
یه کم کمتر برام بمیر. دیگه نمی دونم کجا خاکت کنم!
مامانت خونه هست؟ مامانم كارش داره...
(طرح خوشحال كردن دختران دم بخت)
اگه یه روز دیدی همه اطرافت سفید شده، احساس خفگی می کنی، نمی تونی حرف بزنی و صدایی بشنوی، نگران نشو... تو زنده ای... فقط سرت تو توالت فرنگی گیر کرده!
شمابه علت حمل مرام وداشتن معرفت به حبس ابد درقلب من محكوم هستيد!
میدونی معنی<۷۲۱> چیه؟
یعنی:
بین(۷) آسمون و (۲) عالم، (۱)دونه ای به خدا!
خدایا یك نفس آواز ! آواز !
دلم را زنده كن ! اعجاز ! اعجاز !
بیا بال و پر ما را بیاموز
به قدر یك قفس پرواز ! پرواز !
اين اس ام اس رو ميزنم به سلامتي همه خوبا که سخت مشغول شطرنج زندگي اند و نميدونن ما مات رفاقتشون هستيم.
ميگن نارنگي، چون پوستش زود کنده ميشه پيش مرگ همه ي ميوه هاست!
نارنگيتيم هلو !
سلامي به گرمي آش رشته که با پيازداغ روش نوشته :
“مرامت منو کشته“
چروک لباستيم اتو بزني هلاک شديم!
زنگ در خونتم هر کس تو رو بخواد بايد منو بزنه!
بند کفشتيم گره بزن خفه شيم
پوست موز زير پاتم ، حال ميکنم اگه افتخار بدي پاتو بذاري روم !
پدال دنده موتورتيم با پا بزن تو سرمونو خلاصمون کن!
شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی .
پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا میکرد تا شاید سرمای برفهای کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد .
در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش ، نداشتههاش رو از خدا طلب میکرد، انگاری با چشمهاش آرزو میکرد .
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه . چند دقیقه بعد، در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد .
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت . چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را به او داد . پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، میدانستم که با خدا نسبتی دارید!
boro bache joon to ke dahanet booye s...
[سلام در مورد سختی ک...
با حال بود ایرانیا&nbs...
ghjhyuy -
سلام امیدوارمکه حال...
جالب بود ممنونم
استفاده کردیم
ذات بد زن ومرد نداره ...
0***7777637 -
منم روانشناسی میخون...
[خیلی عجیب بود ولی من...
100 درصد زرنگي كردم
هخامنشيان - 100درصد زر...
kheli bahal bod daghighan zadin be ha...
خیلی بی ادبین ........ای...
جواب - خب راحت از رود...
لا -
عالی - 3ثانیه هم طول ن...
خوب - من عرض 3 ثانیه پ...
بابا - [/color][color=green] با...
شما برو همون دختر با...