بخشهای مختلف

داستانهای طنز و خنده دار
برنامه‌نویس و مهندس چاپ ارسال به دوست
04 شهریور 1389 ساعت 22:52

یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند.

برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟

مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید.

برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم.

مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد.

ادامه مطلب...
 
مگه جهنم يخ بزنه كه با تو ازدواج كنم ! چاپ ارسال به دوست
29 مرداد 1389 ساعت 19:12

جواب یک دانشجوی شیمی در دانشگاه واشینگتن به قدری جالب بود که توسط استادش در اینترنت پخش شده و دست به دست می گردد . خواندنش جالب است .
پرسش : آیا جهنم اگزوترم ( دفع‌ کننده گرم ) است یا اندوترم ( جذب ‌کننده گرم ) ؟
اکثر دانشجویان برای ارائه پاسخ خود به قانون بویل - ماریوت متوسل شده بودند که می‌ گوید حجم مقدار معینی از هر گاز در دمای ثابت ، به طور معکوس با فشاری که بر آن گاز وارد می‌شود متناسب است . یا به عبارت ساده ‌تر در یک سیستم بسته، حجم و فشار گاز ها با هم رابطه مستقیم دارند .

ادامه مطلب...
 
شرلوک هلمز و واتسون چاپ ارسال به دوست
25 مرداد 1389 ساعت 23:39


شرلوک هلمز ، کارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه هی شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت : " نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی ؟ "

واتسون گفت: "میلیون ها ستاره می بینم. "

هلمز گفت : " چه نتیجه ی می گیری ؟ . "

ادامه مطلب...
 
عمو سبزی فروش و امپراطوری آلمان چاپ ارسال به دوست
20 مرداد 1389 ساعت 00:15

داستانی که در زیر نقل می‌شود مربوط به دانشجویان ایرانی است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» برای تحصیل به آلمان رفته بودند و آقای «دکتر جلال گنجی» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجی نیشابوری» نقل کرده است:

"ما هشت دانشجوی ایرانی بودیم که در آلمان در عهد «احمد شاه» تحصیل می‌کردیم. روزی رئیس دانشگاه به ما اعلام نمود که همه دانشجویان خارجی باید از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملی کشور خودشان را بخوانند.

ادامه مطلب...
 
دو داستان از چرچیل چاپ ارسال به دوست
10 مرداد 1389 ساعت 23:48

وینستون چرچیل نه تنها شوخ بوده بلکه آدم بسیار حاضر جوابی هم بوده و البته چیزی هم که واضحه ین بوده که رابطه خوبی با خانم ها نداشته و خیلی مایل بوده توی ذوقشون بزنه . با هم داستان هاى زیر را مى خوانیم :
1- نانسى آستور اولین زنى که در تاریخ انگلستان به مجلس عوام بریتانیاى کبیر راه یافته و این موفقیت را در پى سخت کوشى و جسارت هایش بدست آورده بود ؛ روزى از فرط عصبانیت به وینستون چرچیل ( نخست وزیر پر آوازه وقت انگلستان ) رو کرد و گفت : من اگر همسر شما بودم توى قهوه ‌تان زهر مى ‌ریختم .
چرچیل ( با خونسردى تمام و نگاهى تحقیر آمیز ) : من هم اگـر شوهر شما بودم مى ‌خوردمش !

ادامه مطلب...
 
ندانستن معنی WC چاپ ارسال به دوست
07 مرداد 1389 ساعت 17:29

در آن دورانی که به توالت های عمومی در شرق اطمینان کمتری وجود داشت، خانمی انگلیسی در تدارک سفری به هندوستان بود. مهمانخانه کوچکی را که متعلق به مدیر مدرسه محلی بود در نظر گرفت و اتاقی در آن رزرو کرد. چون نگران بود که آیا در مهمانخانه توالت وجود دارد یا خیر؟ در نامه ای به مدیر مدرسه سؤال کرد که آیا در مهمانخانه مورد نظر WC وجود دارد یا خیر ؟

مدیر مدرسه تسلط کاملی به زبان انگلیسی نداشت، نزد کشیش محلی رفت و پرسید که WC به چه معنی است؟ کشیش هم تا آن زمان نشنیده بود. دو نفری همت گماشتند تا معانی احتمالی این دو حرف را بیابند و نهایتاً به این نتیجه رسیدند که خانم مزبور طالب Wayside Chapel است. (کلیسایی کوچک در کنار جاده) که بداند آیا کلیسایی کنار جاده، نزدیک مهمانخانه وجود دارد یا خیر؟ آنها ابداً به ذهنشان خطور نکرد که این دو حرف ممکن است به معنی توالت باشد.

ادامه مطلب...
 
در مسیر جنگل چاپ ارسال به دوست
10 تیر 1389 ساعت 08:36


این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!!
خیلی ترسیدم. داشتم به خودم می‌اومدم که ماشین یهو همون طور بی‌صدا راه افتاد.
هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه!
تمام تنم یخ کرده بود. نمی‌تونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت می‌رفت طرف دره.

ادامه مطلب...
 
کمی درباره Post Man چاپ ارسال به دوست
07 تیر 1389 ساعت 17:12


سلام به عزیزان دلم
سلام میکنم به تمام کسانی که این مطلب رو می خونن سلام به کسانی که باعث شدن من در کنار شما باشم و همچنین سلام به مدیر سایت که با راه اندازی این سایت و بلاگ کمک کردن که من سرگذشت ׳ داستان ׳ دانستی ها و ... رو برای شما جمع اوری کنم .
من مجتبی هستم ولی دوستانم منو سورنا نام گذاری کردن ولی لقب من M . C . 13 هست .
...
بازرس گفت : ما که نگفتیم کاره شماست .
منم گفتم : پس چرا اینهارو به من میگید اخه من از کجا باید میدونستم که کمد توی کتابخونست.
بعد ناظم رفت توی کتابخونه تا دفتر انظباطی رو بیاره .
بازرس گفت : باشه اقا برو سرکلاست.
داشتم میرفتم که یهو ناظم افتاد به جونم به زدنم که همه اومدن و من و ناظم رو سوا کردن منم سوء استفاده کردم با گریه گفتم به خدا کاره من نیست زنگ بزنید به پلیس بیاد.


 

ادامه مطلب...
 
خر ما از کره گي دم نداشت چاپ ارسال به دوست
05 اسفند 1388 ساعت 04:01

مردي خري ديد به گل در نشسته و صاحب خر از بيرون كشيدن آن درمانده .
مساعدت را ( براي كمك كردن ) دست در دُم خر زده قُوَت كرد ( زور زد ) . دُم از جاي كنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست كه ” تاوان بده !”

مرد به قصد فرار به كوچه يي دويد، بن بست يافت. خود را به خانه ايي درافكند. زني آن جا كنار حوض خانه چيزي مي شست و بار حمل داشت

ادامه مطلب...
 
سوفیا لورن چاپ ارسال به دوست
11 مهر 1388 ساعت 18:26

مرد از زن که به شدت احساس زیبایی می‌کرد، پرسید:
ـ ببخشید، شما «شارون استون» نیستین؟
زن با عشوه گفت: نه ... ولی.
و پیش از آن‌که ادامه بدهد، مرد گفت: بله، فکر می‌کردم. چون... زن حرفش را برید، ولی همه می‌گن خیلی شبیهشم. اینطور نیست؟

مرد قاطع گفت: نه، همه اشتباه می‌‌کنن. به خاطر این‌که «شارون استون»، زن خوشگلیه، ولی شما متأسفانه اصلا خوشگل نیستین. به همین دلیل، من فکر کردم شما نباید «شارون استون» باشین.
زن تازه فهمید که رو دست خورده، با عصبانیت فریاد کشید: بی‌شرف! مگه خودت خواهر و مادر نداری؟
مرد آرام گفت: چرا. ولی اونها هیچ‌کدوم فکر نمی‌کنن که شبیه «شارون استون» هستن.

ادامه مطلب...
 
انتخاب آقای سناتور چاپ ارسال به دوست
27 ارديبهشت 1388 ساعت 08:40

یکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست هنگامی که از درب سنا خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.

روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر از او استقبال کرد:

«خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه. چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست»

ادامه مطلب...
 
استخدام یک زن و دو مرد چاپ ارسال به دوست
08 ارديبهشت 1388 ساعت 04:11

چند وقت قبل سازمان سیا (سازمان جاسوسی آمریکا) شروع به گزينش فرد مناسبي براي انجام كارهاي تروريستي كرد. اين كار بسيار محرمانه و در عين حال مشكل بود؛ به طوريكه تستهاي بيشماري از افراد گرفته شد و سوابق تمام افراد حتي قبل از آنكه تصميم به شركت كردن در دوره ها بگيرند، چك شد.

پس از برسي موقعيت خانوادگي و آموزش ها و تستهاي لازم، دو مرد و يك زن ازميان تمام شركت كنندگان مناسب اين كار تشخيص داده شدند. در روز تست نهايي تنها يك نفر از ميان آنها براي اين پست انتخاب مي گرديد. در روز مقرر، مامور CIA يكي از شركت كنندگان را به دري بزرگ نزديك كرد و در حاليكه اسلحه اي را به او مي داد گفت :

ادامه مطلب...
 
مجلس کمر نوازی عاملین ترویج بلوتوث چاپ ارسال به دوست
12 فروردين 1388 ساعت 05:07

مجلس کمر نوازی عاملین ترویج بلوتوث روباه مغفول و پارتنرش زاغک اغفالگر

آورده اند عصر هنگامی از غروب پاییز ،آن هنگام که صدای خرت خرت بریدن درخت های بخش جنوبی جنگل توسط عده ای از سگ های مجهول الهویه آبی به منظور احداث سد، امان جنگل نشینان من جمله حضرت شیر را بریده بود، روباه را دست بسته پیش شیر حاضر آوردند و خرس در مقام حافظ امنیت جنگل فریاد بر آورد که:
وا غیرتا! شیرشاها! چه نشسته ای که رسوایی به بار آورده مشاورت، به بار آوردنی.

ادامه مطلب...
 
يك داستان آبكي چاپ ارسال به دوست
28 مهر 1387 ساعت 10:19

قطره ها در پشت سد صف بسته بودند و يكديگر را به سمت دريچه هل مي­دادند. هر كدام از قطره ها در حالي كه براي خروج به دريچه نزديك مي شدند، ضمن هل دادن بقيه، براي گذران وقت از گذشته و آينده خود حرف مي زدند...

يكي از قطره ها كه مدام عطسه مي كرد و مدعي بود با آب شدن برف كوهها به آنجا آمده، گفت: من يکي که از سرما و دربدري خسته شده­ام. دلم مي خواهد از اين به بعد، زمستانها در لوله آب گرم زندگي كنم..البته پسرخاله­ام در يکي از كشورهاي خارجي به نام شوفاژ زندگي مي کند و قرار است برايم دعوتنامه بفرستد.

ادامه مطلب...
 
قاچاق ملا چاپ ارسال به دوست
31 مرداد 1387 ساعت 02:39

زمانى در آبادى شايع شده بود كه نصرالدين در كار قاچاق افتاده است،
اما هيچ كس نمى‌دانست، جنسى كه او قاچاق مى‌كند چيست.

ادامه مطلب...
 
پیرمرد و پیرزن در پارک چاپ ارسال به دوست
29 مرداد 1387 ساعت 02:30

روزی دختر و پسر جوانی در پارک کنار هم نشسته بودند و در مورد آینده صحبت می کردند کمی دورتر از آنها نیز پیرمرد و پیرزنی روی نیمکتی نشسته بودند و پیرمرد به حالتی عاشقانه سرش را روی شانه های پیرزن گذاشته بود

ادامه مطلب...
 
مردجوان ونی نی چاپ ارسال به دوست
29 مرداد 1387 ساعت 02:16

روزی مرد جوان و مجردی برای تفریح و سفر به شهر پولیکانیا در کشور سالینومیاساری رفت (توجه کنید اسم شهر و کشور تزئینی است) هنگام شب به شهر رسید . شهر کوچک بود و جز مسافرخانه ای در آن نبود مرد جوان خسته و کوفته به داخل مسافرخانه رفت و به مسئول آنجا گفت : آقا لطفا یک اتاق به من بدین که از خستگی مردم ! مسافرخانه دار گفت : ....

ادامه مطلب...
 
همینجوری چاپ ارسال به دوست
29 مرداد 1387 ساعت 01:40

چند وقت پیش یه آقایی برای یه کاری چند باری به دفتر مراجعه کرد . شخص محترم و خوش برخوردی بود . یه روز ازم پرسید : آقای ....تو ازدواج کردی ؟ وقتی جواب منفی شنید دلیلش رو پرسید گفتم : درس و کار ! اونم با ناراحتی جواب داد: آره! الان همه جوونا همینطوری شدن یکیش همین دختر من که تا حالا کلی خواستگار داشته اما همش درس رو بهونه کرده ! بعد بهم گفت : حالا اگه بخوای خودم می تونم برات آستین بالا بزنم ! پیش خودم فکر کردم حتما از من بخاطر رفتارم خوشش اومده و ازم بخواد که بیام خواستگاری دخترش ! گفتم : اتفاقا  اگه شخصی باشه که با هم تفاهم داشته باشیم و  خودش هم برای ازدواج با من راضی باشه حرفی ندارم ! پرسید : ملاک تو برای ازدواج چیه ؟ منم خواستم یکم خوش شیرینی کنم گفتم : وا... ملاک خاصی نیست هر چی شما صلاح بدونین !!! ایشون هم گفـت : همینه ! مشکل تو همینه که ازدواج رو به مسخره گرفتی و فکر می کنی که همه ملت الاف تو هستن تا یکی دخترش رو بیاره دو دستی تحویل تو بده ! وگرنه اگه الان کور و علیل هم بودی ازدواج کرده بودی !

 
حاکم و طوطی خبر کش چاپ ارسال به دوست
29 مرداد 1387 ساعت 01:28

در روزگاری حاکمی بود که طوطی ای داشت خاص !چرا که وی فقط سخنان حاکم را تقلید می کرد و همه نیز این را می دانستند! روزی حاکم با جمعی از لشکریان جلسه مهمی گذاشته بود و مشغول صحبت بودند که ناگهان طوطی فریاد کشید : برو زیر تخت !برو زیر تخت ! لشکریان با تعجب به طوطی نگاه کردند . طوطی دوباره فریاد زد : برو زیر تخت ماه بانو اومد !برو زیر تخت ماه بانو اومد !(و این ماه بانو همسر حاکم و دختر یکی از حاکمان همسایه بود) پس لشکریان که اخلاق طوطی را میدانستند نگاه معنی داری به هم کردند ولی کسی جرات نکرد حرفی بزند فقط وزیر برای ماست مالی با ترس گفت : احتمالا حاکم با شخصی قایم باشک بازی می کرده و این جملات را فرموده اند ! طوطی دوباره فریاد زد که : لعنتی زود باش برو زیر تخت ماه بانو اومد !حاکم که به شدت عصبانی شده بود به سمت طوطی حمله کرد تا وی را بگیرد ولی طوطی پرواز کرد و در ارتفاعی بلند نشست و دوباره به تکرار آن حرفها مشغول شد ! حاکم گفت : ای طوطی ناجوانمرد ! حال که اینچنین عیله من سخن گفتی من نیز آن طوطی زیبای ماده را که مال حاکم همسایه بود و قرار بود برایت بیاورم تا ماه بانویت شود دیگر نمی آورم! طوطی که این را شنید فریاد زد که : ماه بانو نمی خواهم برایم از همان کنیزکان زیر تخت بیاور !

 

 
ملیجک چاپ ارسال به دوست
29 مرداد 1387 ساعت 00:59

حاکمی بود که به سرودن شعر علاقه وافری داشت اما در این کار هیچ استعدادی نداشت  و هر چند وقت نیز شاعران را به شب شعر دعوت می کرد  و در شب شعر ،

ادامه مطلب...
 
فرشته نگهبان چاپ ارسال به دوست
09 تیر 1387 ساعت 00:47

مرد داشت در خیابان حرکت می کرد که ناگهان صدایی از پشت گفت:
- اگر یک قدم دیگه جلو بری کشته می شی.

مرد ایستاد و در همان لجظه اجری از بالا افتاد جلوی پاش. مرد نفس راحتی کشید و با تعجب دوروبرشو نگاه کرد اما کسی رو ندید.بهر حال نجات پیدا کرده بود. به راهش ادامه داد.به محض اینکه می خواست از خیابان رد بشه باز همان صدا گفت:
- ایست!

مرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعت عجیبی از جلویش رد شد.بازم نجات پیدا کرد.مرد پرسید تو کی هستی و صدا جواب داد م فرشته نگهبان ت هستم. مرد فکری کرد و گفت:
-پس اون موقعی که من داشتم ازدواج می کردم تو کدوم گوری بودی؟

 
Advertisement