|
11 مهر 1388 ساعت 19:26 |
|
مرد از زن که به شدت احساس زیبایی میکرد، پرسید:
ـ ببخشید، شما «شارون استون» نیستین؟
زن با عشوه گفت: نه ... ولی.
و پیش از آنکه ادامه بدهد، مرد گفت: بله، فکر میکردم. چون... زن حرفش را برید، ولی همه میگن خیلی شبیهشم. اینطور نیست؟
مرد قاطع گفت: نه، همه اشتباه میکنن. به خاطر اینکه «شارون استون»، زن خوشگلیه، ولی شما متأسفانه اصلا خوشگل نیستین. به همین دلیل، من فکر کردم شما نباید «شارون استون» باشین.
زن تازه فهمید که رو دست خورده، با عصبانیت فریاد کشید: بیشرف! مگه خودت خواهر و مادر نداری؟
مرد آرام گفت: چرا. ولی اونها هیچکدوم فکر نمیکنن که شبیه «شارون استون» هستن. |
|
ادامه مطلب...
|
|
|
27 ارديبهشت 1388 ساعت 09:40 |
|
یکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست هنگامی که از درب سنا خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.
روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر از او استقبال کرد:
«خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه. چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست» |
|
ادامه مطلب...
|
|
|
08 ارديبهشت 1388 ساعت 05:11 |
|
چند وقت قبل سازمان سیا (سازمان جاسوسی آمریکا) شروع به گزينش فرد مناسبي براي انجام كارهاي تروريستي كرد. اين كار بسيار محرمانه و در عين حال مشكل بود؛ به طوريكه تستهاي بيشماري از افراد گرفته شد و سوابق تمام افراد حتي قبل از آنكه تصميم به شركت كردن در دوره ها بگيرند، چك شد.
پس از برسي موقعيت خانوادگي و آموزش ها و تستهاي لازم، دو مرد و يك زن ازميان تمام شركت كنندگان مناسب اين كار تشخيص داده شدند. در روز تست نهايي تنها يك نفر از ميان آنها براي اين پست انتخاب مي گرديد. در روز مقرر، مامور CIA يكي از شركت كنندگان را به دري بزرگ نزديك كرد و در حاليكه اسلحه اي را به او مي داد گفت : |
|
ادامه مطلب...
|
|
|
12 فروردين 1388 ساعت 06:07 |
|
مجلس کمر نوازی عاملین ترویج بلوتوث روباه مغفول و پارتنرش زاغک اغفالگر
آورده اند عصر هنگامی از غروب پاییز ،آن هنگام که صدای خرت خرت بریدن درخت های بخش جنوبی جنگل توسط عده ای از سگ های مجهول الهویه آبی به منظور احداث سد، امان جنگل نشینان من جمله حضرت شیر را بریده بود، روباه را دست بسته پیش شیر حاضر آوردند و خرس در مقام حافظ امنیت جنگل فریاد بر آورد که:
وا غیرتا! شیرشاها! چه نشسته ای که رسوایی به بار آورده مشاورت، به بار آوردنی. |
|
ادامه مطلب...
|
|
|
28 مهر 1387 ساعت 11:19 |
|
قطره ها در پشت سد صف بسته بودند و يكديگر را به سمت دريچه هل ميدادند. هر كدام از قطره ها در حالي كه براي خروج به دريچه نزديك مي شدند، ضمن هل دادن بقيه، براي گذران وقت از گذشته و آينده خود حرف مي زدند...
يكي از قطره ها كه مدام عطسه مي كرد و مدعي بود با آب شدن برف كوهها به آنجا آمده، گفت: من يکي که از سرما و دربدري خسته شدهام. دلم مي خواهد از اين به بعد، زمستانها در لوله آب گرم زندگي كنم..البته پسرخالهام در يکي از كشورهاي خارجي به نام شوفاژ زندگي مي کند و قرار است برايم دعوتنامه بفرستد. |
|
ادامه مطلب...
|
|
|
31 مرداد 1387 ساعت 03:39 |
|
زمانى در آبادى شايع شده بود كه نصرالدين در كار قاچاق افتاده است،
اما هيچ كس نمىدانست، جنسى كه او قاچاق مىكند چيست. |
|
ادامه مطلب...
|
|
|
29 مرداد 1387 ساعت 03:30 |
|
روزی دختر و پسر جوانی در پارک کنار هم نشسته بودند و در مورد آینده صحبت می کردند کمی دورتر از آنها نیز پیرمرد و پیرزنی روی نیمکتی نشسته بودند و پیرمرد به حالتی عاشقانه سرش را روی شانه های پیرزن گذاشته بود |
|
ادامه مطلب...
|
|
|
29 مرداد 1387 ساعت 03:16 |
|
روزی مرد جوان و مجردی برای تفریح و سفر به شهر پولیکانیا در کشور سالینومیاساری رفت (توجه کنید اسم شهر و کشور تزئینی است) هنگام شب به شهر رسید . شهر کوچک بود و جز مسافرخانه ای در آن نبود مرد جوان خسته و کوفته به داخل مسافرخانه رفت و به مسئول آنجا گفت : آقا لطفا یک اتاق به من بدین که از خستگی مردم ! مسافرخانه دار گفت : .... |
|
ادامه مطلب...
|
|
|
29 مرداد 1387 ساعت 02:40 |
|
چند وقت پیش یه آقایی برای یه کاری چند باری به دفتر مراجعه کرد . شخص محترم و خوش برخوردی بود . یه روز ازم پرسید : آقای ....تو ازدواج کردی ؟ وقتی جواب منفی شنید دلیلش رو پرسید گفتم : درس و کار ! اونم با ناراحتی جواب داد: آره! الان همه جوونا همینطوری شدن یکیش همین دختر من که تا حالا کلی خواستگار داشته اما همش درس رو بهونه کرده ! بعد بهم گفت : حالا اگه بخوای خودم می تونم برات آستین بالا بزنم ! پیش خودم فکر کردم حتما از من بخاطر رفتارم خوشش اومده و ازم بخواد که بیام خواستگاری دخترش ! گفتم : اتفاقا اگه شخصی باشه که با هم تفاهم داشته باشیم و خودش هم برای ازدواج با من راضی باشه حرفی ندارم ! پرسید : ملاک تو برای ازدواج چیه ؟ منم خواستم یکم خوش شیرینی کنم گفتم : وا... ملاک خاصی نیست هر چی شما صلاح بدونین !!! ایشون هم گفـت : همینه ! مشکل تو همینه که ازدواج رو به مسخره گرفتی و فکر می کنی که همه ملت الاف تو هستن تا یکی دخترش رو بیاره دو دستی تحویل تو بده ! وگرنه اگه الان کور و علیل هم بودی ازدواج کرده بودی ! |
|
|
29 مرداد 1387 ساعت 02:28 |
|
در روزگاری حاکمی بود که طوطی ای داشت خاص !چرا که وی فقط سخنان حاکم را تقلید می کرد و همه نیز این را می دانستند! روزی حاکم با جمعی از لشکریان جلسه مهمی گذاشته بود و مشغول صحبت بودند که ناگهان طوطی فریاد کشید : برو زیر تخت !برو زیر تخت ! لشکریان با تعجب به طوطی نگاه کردند . طوطی دوباره فریاد زد : برو زیر تخت ماه بانو اومد !برو زیر تخت ماه بانو اومد !(و این ماه بانو همسر حاکم و دختر یکی از حاکمان همسایه بود) پس لشکریان که اخلاق طوطی را میدانستند نگاه معنی داری به هم کردند ولی کسی جرات نکرد حرفی بزند فقط وزیر برای ماست مالی با ترس گفت : احتمالا حاکم با شخصی قایم باشک بازی می کرده و این جملات را فرموده اند ! طوطی دوباره فریاد زد که : لعنتی زود باش برو زیر تخت ماه بانو اومد !حاکم که به شدت عصبانی شده بود به سمت طوطی حمله کرد تا وی را بگیرد ولی طوطی پرواز کرد و در ارتفاعی بلند نشست و دوباره به تکرار آن حرفها مشغول شد ! حاکم گفت : ای طوطی ناجوانمرد ! حال که اینچنین عیله من سخن گفتی من نیز آن طوطی زیبای ماده را که مال حاکم همسایه بود و قرار بود برایت بیاورم تا ماه بانویت شود دیگر نمی آورم! طوطی که این را شنید فریاد زد که : ماه بانو نمی خواهم برایم از همان کنیزکان زیر تخت بیاور !
|
|
|
29 مرداد 1387 ساعت 01:59 |
|
حاکمی بود که به سرودن شعر علاقه وافری داشت اما در این کار هیچ استعدادی نداشت و هر چند وقت نیز شاعران را به شب شعر دعوت می کرد و در شب شعر ، |
|
ادامه مطلب...
|
|
|
09 تیر 1387 ساعت 01:47 |
|
مرد داشت در خیابان حرکت می کرد که ناگهان صدایی از پشت گفت:
- اگر یک قدم دیگه جلو بری کشته می شی.
مرد ایستاد و در همان لجظه اجری از بالا افتاد جلوی پاش. مرد نفس راحتی کشید و با تعجب دوروبرشو نگاه کرد اما کسی رو ندید.بهر حال نجات پیدا کرده بود. به راهش ادامه داد.به محض اینکه می خواست از خیابان رد بشه باز همان صدا گفت:
- ایست!
مرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعت عجیبی از جلویش رد شد.بازم نجات پیدا کرد.مرد پرسید تو کی هستی و صدا جواب داد م فرشته نگهبان ت هستم. مرد فکری کرد و گفت:
-پس اون موقعی که من داشتم ازدواج می کردم تو کدوم گوری بودی؟ |
|
|
08 تیر 1387 ساعت 09:10 |
|
اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ » |
|
ادامه مطلب...
|
|
|
21 خرداد 1387 ساعت 08:37 |
|
روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد . در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را بر نقش زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد:
گيرنده : همسر عزيزم
موضوع : من رسيدم
ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش انها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مي اد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه . واي چه قدر اينجا گرمه !! |
|