بخشهای مختلف

اعضاي آنلاين کلوب

با ورود به سايت مي توانيد با ديگر اعضا تعامل داشته باشيد.
لطیفه های جنگ (جوکهای بسیجی)
زیردریایی چاپ ارسال به دوست
04 ارديبهشت 1388 ساعت 02:58

بسیجبه ميخواسته زيردريايي آمريکاييا تو خليج فارس رو غرق کنه، در ميزنه فرار ميکنه!

 
فرار چاپ ارسال به دوست
21 آبان 1387 ساعت 09:17

بسیجیه که از دهات دور هم اومده بوده سر مرز، يه عراقيه رو اسير ميگيره. همينجور كه داشته ميبردتش، يه دفعه يه خمپاره ميخوره بغلشون دست عراقيه كنده ميشه.
عراقيه ميگه: بگذار من اين دستمو بندازم تو كشور خودم. بسیجیه دلش مي سوزه، ميگه باشه.

ادامه مطلب...
 
الهی صدام چاپ ارسال به دوست
13 آبان 1387 ساعت 13:04

عازم جبهه بودم. یکی از دوستانم برای اولین بار بود که به جبهه می آمد. مادرش برای بدرقه ی او آمده بود. خیلی قربان صدقه اش می رفت و دائم به دشمن ناله و نفرین می کرد.
به او گفتم: « مادر شما دیگه بر گردید فقط دعا کنید ما شهید بشیم. دعای مادر زود مستجاب می شود.»
او در جواب گفت:« خدا نکنه مادر، الهی صد سال زیر سایه ی پدر و مادرت زنده بمونی! الهی که صدام شهید بشه که اینجور  بچه های  مردم رو به کشتن می ده!»

ادامه مطلب...
 
بربری بگیرید چاپ ارسال به دوست
11 آبان 1387 ساعت 08:04

يكي جبهه بوده از هر طرف خمپاره مي يومده .يكي داد مي زنه مي گه : سنكر بگيريد .يارو از اون ور مي گه : واسه من بربري بگيريد

 
جا دیروزی چاپ ارسال به دوست
05 آبان 1387 ساعت 11:28

يه روز زمان جنگ موشكي زدند بغل حمام زنانه زنها لخت از حمام فرار كردن روز بعد جوانها شعار دادند:جنگ جنگ تا پيروزي - صدام بزن جا ديروزي.

 
بی سیم چیه چاپ ارسال به دوست
21 مهر 1387 ساعت 15:30

بسیجیه توی جنگ بیسیم چی بوده. بیسیم می زنه می گه من 5000 نفر رو اسیر کردم. بیابد ببریدشون. بهش می گن خوب خودت بیارشون. می گه: آخه اینا نمی ذارن من بیام!

 
با همراه خوبت برو بهشت چاپ ارسال به دوست
16 مهر 1387 ساعت 12:04

حیف نون خواب می بینه که روز قیامت شده!!! می گن هر کسی یه آدم خوب همراه خودش بیاره می ره بهشت. اولی یه شهید میاره، می ره بهشت. دومی یه جانباز میاره، می ره بهشت. حیف نون یه فرغون خالی دستش می گیره میاد. ازش می پرسن این چیه؟ می گه برید کنار، توش مفقود الاثر خوابیده!!!

 
زخمی شهید چاپ ارسال به دوست
07 مهر 1387 ساعت 15:04

یکی از رزمنده ها بعد از عمليات داشته شهدا رو جمع و توي پلاستيک مي کرده بين شهدا يه زخمي بوده که به زحمت ميگه من زخمي هستم شهيد نشدم اون برادر ميگه بيا برو توي پلاستيک شهيد شدي بدبخت داغي نميفهمي

 
تو كه مهدي رو كشتي ... چاپ ارسال به دوست
05 شهریور 1387 ساعت 12:24

آقا مهدی فرمانده گروهان مان درست و حسابی ما را روحیه داد و به عملیاتی که می رفتیم تو جیه مان کرد. همان شب زدیم به قلب دشمن و تخته گاز جلو رفتیم. صبح کله سحر بود و من نزدیک سنگر آقا مهدی بودم که ناغافل خمپاره ای سوت کشان و بدون اجازه آمد و زرتی خورد رو خاکریز. زمین و زمان بهم ریخت و موج انفجار مرا بلند کرد و مثل هندوانه کوبید زمین. نعره زدم: یا مهدی! یک هو دیدم صدای خفه ای از زیر میگوید: «خونه خراب، بلند شو، تو که مهدی را کشتی!» از جا جستم. خاک ها را زدم کنار. آقا مهدی زیر آوار داشت می خندید. خودم هم خنده ام گرفت!
 

 
علت جنگ چاپ ارسال به دوست
09 خرداد 1387 ساعت 08:42

شخصي از ملا پرسيد: مي داني جنگ چگونه اتفاق مي افتد؟ ملا بلافاصله كشيده اي محكم در گوش آن مرد مي زند و مي گويد: اينطوري!

 
Advertisement