|
30 دی 1388 ساعت 00:01 |
|
اتاق پر بود از دستمال کاغذی مچاله شده
زن بینیش را بالا کشید و گفت : تو زندگی از خیلی چیزا بدم می آد!
مرد گفت : میتونی بگی ؟
زن دوبار فین کرد و گفت : نه آخه خیلی زیادنند
مرد گفت : خوب من از کجا بدونم که تو از چی بدت می آد؟
زن گفت : من از چیزی که بدم بیاد بهش پشت میکنم
زن روی تخت پشت به مرد نشسته بود داشت با دستمال آب بینیش را پاک میکرد.
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
13 آبان 1388 ساعت 01:40 |
|
چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پبدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود ، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک .
زمان میگذشت و دایره آبی کوچک ، بزرگ می شد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر . |
|
ادامه مطلب...
|
|
|
02 آبان 1388 ساعت 15:04 |
|
عروس و داماد و مهمانان دوساعتی بود که زانوی اندوه بغل گرفته ، نگران و مضطرب و منتظر بودند. داماد آتش گرفته بود و غرق شرم و عرق. همه مهمانان درسکوت و بهت به همدیگر نگاه دزدانه می انداختند. کسی را یارای اظهار نظر نبود ، چون همگان دریافته بودند جرقه ای آتش در خیمه این منتظران ملتهب می زند.
دوساعت پیشتر که مهمانان آماده ورود به سالن عقدشده و عروس و داماد پشت میز امضا ایستاده بودند. .... |
|
ادامه مطلب...
|
|
|
16 مهر 1388 ساعت 23:33 |
|
روزي اعليحضرت ناصرالدين شاه قاجار در تابستان در عمارت ملوكانه سلطنت آباد دراز كشيده بودند؛ در حالي كه درباريان در پايين نشسته، با پادشاه به طور محرمانه صحبت مي كردند.
شاه در اثناي سخن گفت:
چرا انوشيروان را عادل مي گفتند؟ مگر من عادل نيستم؟ |
|
ادامه مطلب...
|
|
|
11 مهر 1388 ساعت 18:34 |
|
در دو راهي گير كردم كه به حرف كدام طرف گوش بدهم؟! فرار كنم و يا در محلي امن مخفي شوم؟! كمي فكر كردم، به ياد آيه قرآن كريم افتادم كه فرموده: "ولا تلقوا بأيديكم إلي التهلكة" (ترجمه: خود را با دستان خود به نابودي و فنا نياندازيد). به اين نتيجه رسيدم كه در صورت ماندن جانم در خطر خواهد بود، اما باز هم كمي دو دل بودم و در دو راهي قرار داشتم. تصميم گرفتم استخاره كنم و از خداوند متعال كمك بگيرم. |
|
ادامه مطلب...
|
|
|
04 مهر 1388 ساعت 20:39 |
|
مرد با شگفتي با خود گفت: «اكنون چه كاري ميتوانم بكنم؟ خب، هیچ کس برای هميشه پيروز نميشود. هيچ كاري نميتوانم بكنم. شايد زمان مرگ من فرا رسيدهاست. شايد اين سرنوشت من است.» با وجود آنكه نااميد بود، با خونسردي شانههايش را بالا انداخت و لبخندی سرد به اسيركنندگانش زد.
فريادها ادامه يافت. مرد شنيد كه فردي ميگويد: «خودش است! همان افسر است! همين امروز صبح بود كه او به طرف ما تيراندازي ميكرد.» |
|
ادامه مطلب...
|
|
|
07 شهریور 1388 ساعت 23:13 |
|
در یک پارک زنی با یک مرد روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه میکردند. زن رو به مرد کرد و گفت پسری که لباس ورزشی قرمز دارد و از سرسره بالا میرود پسر من است . مرد در جواب گفت : چه پسر زیبایی و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسری که تاب بازی میکرد اشاره کرد .
مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد : تامی وقت رفتن است .
تامی که دلش نمیآمد از تاب پایین بیاید با خواهش گفت بابا جان فقط 5 دقیقه . باشه ؟ |
|
ادامه مطلب...
|
|
|
15 مرداد 1388 ساعت 03:09 |
|
در ایام جنگ یک روز به یکی از رزمندگان دستور دادم تا برای شناسایی قبل از عملیات، مسیری را شناسایی کند تا از آن معبر عملیات کنیم. فردای آن روز وقتی به سنگر رفتم دیدم همه بچه های لشکر جمع هستند؛ رزمنده ای که قرار بود کار شناسایی را انجام دهد برای بچه های لشکر صحبت می کرد.بدون اینکه کسی متوجه حضورم شود به حرفهای او گوش دادم. |
|
ادامه مطلب...
|
|
|
19 تیر 1388 ساعت 21:20 |
|
زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبابکشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایهاش درحال آویزان کردن رختهای شسته است و گفت:
«لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباسشویی بهتری بخرد.» |
|
ادامه مطلب...
|
|
|
19 تیر 1388 ساعت 11:37 |
|
خواجه داود خزانه دار را ديدم از درگاه باز ميآمد آشفته و دلمرده. و زير لب ميژكيد و ميرفت و سلام مرا بر خلاف عادت هر روزه پاسخي مختصر داد. او را گفتم: خواجه را چه پيش آمده است كه چنين پريشان احوال ميبينم. گفت: هر كسي پنج روزه نوبت اوست و بندگان را خواه ناخواه ببايد رفت. دانستم كه بزرگمهر حكيم در كار او خللي يافته و از درگاه عالي مرخص فرموده است. |
|
ادامه مطلب...
|
|
|
04 خرداد 1388 ساعت 09:44 |
|
آوردهاند كه شيخ جنيد بغداد به عزم سير از شهر بغداد بيرون رفت و مريدان از عقب او شيخ احوال بهلول را پرسيد. گفتند او مردي ديوانه است. گفت او را طلب كنيد كه مرا با او كار است. پس تفحص كردند و او را در صحرايي يافتند.
شيخ پيش او رفت و سلام كرد. بهلول جواب سلام او را داده پرسيد چه كسي هستي؟ عرض كرد منم شيخ جنيد بغدادي.
فرمود تويي شيخ بغداد كه مردم را ارشاد ميكني؟ عرض كرد آري.... |
|
ادامه مطلب...
|
|
|
04 خرداد 1388 ساعت 08:42 |
|
یک روز وقتی کارمندان به اداره رسیدند٬ اطلاعیه ی بزرگی را در تابلو اعلانات دیدند که روی آن نوشته شده بود:
”دیروز فردی که همیشه در اداره مانع پیشرفت شما بود ٬ در گذشت. مراسم تشییع جنازه فردا ساعت۱۰ صبح در سالن اجتماعات بر گزار می شود.” |
|
ادامه مطلب...
|
|
|
03 خرداد 1388 ساعت 09:21 |
|
به گزارش رهوا، حجتالاسلام غلامی، از اعضای سابق دفتر حضرت آیتالله بهجت ره نقل کردند: «روزی شهرام جزایری، بر اساس ارتباطهایی که ایجاد کرده بود
از فرزند آیتالله بهجت درخواست ملاقات با آقا را داشت. اما وقتی این جریان به اطلاع حضرت آیتالله بهجت رسید وی مخالفت کرد»
شهرام جزایری با طرح ترفندی، روزی به مقابل مسجد حضرت آیت الله بهجت در قم می رود تا وقتی که حضرت آقا از نماز فارغ می شوند، از فرصت استفاده کند و وارد دفتر یا منزل آقا شود و ملاقاتی انجام دهد. به همین منظور بیرون مسجد منتظر میماند تا نماز تمام شود و آقا از مسجد بیرون بیایند... |
|
ادامه مطلب...
|
|
|
03 خرداد 1388 ساعت 08:49 |
|
همین چند هفته پیش بود که یک ایرانی داخل بانک در منهتن نیویورک شد و یک بلیط از دستگاه گرفت. وقتی شمارش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا را داره و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری بمبلغ 5000 دلار داره |
|
ادامه مطلب...
|
|
|
21 ارديبهشت 1388 ساعت 17:15 |
|
وصیت نامه اردوارد ادیش
( تاجر بزرگ امریکایی )
من ادوارد ادیش هستم که برای شما می نویسم ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی با سرمایه ای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم در شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می شوم ! دارای شم اقتصادی بسیار بالا که گویا همواره به وجودم وحی می شود چه چیز را معامله کنم تا بیشترین سود از آن من شود ، البته تنها شانس و هوش نبود من تحصیلات دانشگاهی بالایی هم داشتم که شک ندارم سهم موثری در موفقیتهای من داشت . |
|
ادامه مطلب...
|
|
|
15 ارديبهشت 1388 ساعت 12:24 |
|
شاه عباس از وزیر خود پرسید:
امسال اوضاع اقتصادی كشور چگونه است؟"
وزیر گفت:
"الحمدالله به گونه ای است كه تمام پینه دوزان توانستند به زیارت كعبه روند!!"
شاه عباس گفت:
"نادان اگر اوضاع مالی مردم خوب بود كفاشان میبایست به مكه میرفتند نه پینه دوزان، چونكه مردم نمیتوانند كفش بخرند ناچار به تعمیرش میپردازند، بررسی كن و علت آنرا پیدا نما تا كار را اصلاح كنیم."
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
31 فروردين 1388 ساعت 12:30 |
|
يك تاجر آمريكايى نزديك يك روستاى مكزيكى ايستاده بود كه يك قايق كوچك ماهيگيرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!
از مكزيكى پرسيد: چقدر طول كشيد كه اين چند تارو بگيرى؟
مكزيكى: مدت خيلى كمى !
آمريكايى: پس چرا بيشتر صبر نكردى تا بيشتر ماهى گيرت بياد؟
مكزيكى: چون همين تعداد هم براى سير كردن خانوادهام كافيه ! |
|
ادامه مطلب...
|
|
|
29 فروردين 1388 ساعت 17:41 |
|
اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است. دستشو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم، انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود، باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم، از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی. |
|
ادامه مطلب...
|
|
|
29 بهمن 1387 ساعت 16:34 |
|
روزي بود و روزگاري. در دياري پادشاهي زندگي مي کرد . روزي از راهي مي گذشت و هيزم شکني را ديد. پادشاه به هيزم شکن گفت داري چه کار مي کني؟ گفت : در حال شکستن هيزم هستم براي به دست آوردن مخارج زندگيم. هيزم شکن به پادشاه گفت: شما در حال انجام چه کاري هستي؟ پادشاه گفت :در حال پادشاهي.
هيزم شکن مودبانه در پاسخ گفت: تا کي مي خواهي به پادشاهي ادامه بدهي؟ آخر روزي به پايان خواهد رسيد. بهتر است کاري را ياد بگيري و هميشه متکي به مردم نباشي.
پادشاه از هيزم شکن جدا شد و به راه خود ادامه داد و به حرف هاي هيزم شکن خوب فکر کرد و از روز بعد شروع کرد به ياد گرفتن حرفه هاي مختلف. |
|
ادامه مطلب...
|
|
|
11 دی 1387 ساعت 15:27 |
|
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند وعلت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند. |
|
ادامه مطلب...
|
|