|
لطیفه های خانوادگی
|
|
18 اسفند 1388 ساعت 20:51 |
|
اولی: روز تولد زنت چه هدیه اي بهش دادی؟
دومی: گردنبند الماس.
اولی: یک چیز می خریدی که به درد خودت هم می خورد. مثلاً موتور …
دومی: شوخی می کنی، مگه موتور مصنوعی هم میشه پیدا کرد؟ |
|
|
لطیفه های خانوادگی
|
|
18 اسفند 1388 ساعت 20:46 |
|
- عزیزم، سال نو نزدیکس، چه هدیه یی برایت بخرم؟
- آخ، عزیزم، تشکر، نمی دونم چي انتخاب کنم…
- خوب، پس یک سال وقت می دهم تا فکر خوب خوب کنی… |
|
|
لطیفه های خانوادگی
|
|
17 اسفند 1388 ساعت 20:28 |
|
می دونی شباهت پسر مجرد با ماشین لباسشویی چیه ؟ هر دو تاشون تو کفن |
|
|
لطیفه های کوتاه
|
|
16 اسفند 1388 ساعت 23:12 |
|
اين يکي به اون يکي دوتا انگشت نشون میده، میگه: این چند تاست؟
اون يکي ميگه: کدوم یکی!؟ |
|
|
نکته های با مزه وحکمت آموز
|
|
16 اسفند 1388 ساعت 23:11 |
|
توی کلاس آموزشی ارتش، فرمانده می پرسه کی میدونه فرق ترس با احتیاط چیه؟
سرباز میگه: وقتی یک فرمانده عقب نشینی کنه عملش احتیاط محسوب میشه. ولی اگر همین کار رو یک سرباز بکنه، عملش ترس حساب میشه!
|
|
|
نکته های با مزه وحکمت آموز
|
|
11 اسفند 1388 ساعت 19:28 |
|
«نشسته بودند دور هم خرما می خوردند. هسته خرماهایش را یواشکی می گذاشت جلوی علی(ع). بعد از مدتی گفت: «پرخور کسی است که هسته خرمای بیشتری جلویش باشد.» همه نگاه کردند. جلوی علی(ع) از همه بیشتر بود. علی(ع) گفت: «ولی من فکر می کنم پرخور کسی است که خرماهایش را با هسته خورده.» همه نگاه کردند. جلوی پیامبر(ص) هسته خرمایی نبود.» |
|
ادامه مطلب...
|
|
|
لطیفه های سیاسی
|
|
01 اسفند 1388 ساعت 20:00 |
|
یارو تو انتخابات كاندید میشه، بعد كه رایها رو می شمرن، میبینه سه تا رای آورده. شب که میره خونه، خانومش در جا یكی میخوابونه تو گوشش، میگه: میدونستم پای یك زنه دیگه هم وسطه! |
|
|
لطیفه های خانوادگی
|
|
22 بهمن 1388 ساعت 01:46 |
|
زن و شوهری داشتن با هم دعوا میکردند، شوهر میگه: من فقط به خاطر اینکه بابات پولدار بود باهات ازدواج کردم.
زنه میگه: باز تو یه دلیلی داشتی، من بدبخت چی؟
|
|
|
لطیفه های کودکانه
|
|
22 بهمن 1388 ساعت 01:44 |
|
معلم: کی می دونه چرا هواپیما، پروانه داره؟
بهرام: آقا اجازه، برای اینکه خلبان عرق نکنه!
معلم: از کجا فهمیدی؟
بهرام: آقا اجازه، یه دفعه که ما داشتیم فیلم تماشا میکردیم، دیدیم که وقتی پروانه هواپیما از کار افتاد، خلبانه خیس عرق شد!!! |
|
|
لطیفه های پزشکی
|
|
22 بهمن 1388 ساعت 01:42 |
|
اولی: دکتر بهم گفته موقع کار کردن سیگار نکشم.
دومی: خوب شد، پس حالا دیگه سیگار نمی کشی.
اولی: نه حالا دیگه کار نمیکنم |
|
|
نکته های با مزه وحکمت آموز
|
|
22 بهمن 1388 ساعت 01:41 |
|
اولی: از ماشينت راضی هستي؟
دومی: مكانيكم خيلی راضیه!!! |
|
|
لطیفه های سیاسی
|
|
13 بهمن 1388 ساعت 21:09 |
|
پسره می ره خواستگاری، پدر دختر سوال می کنه شغلت چیه؟ پسره جواب می ده: بیكار، اما تو خوشه سوم ام دهک اول! |
|
|
لطیفه های سیاسی
|
|
13 بهمن 1388 ساعت 21:08 |
|
هموطن گرامی! شما جزو خوشه بندی قرار نمی گیرید. خوشه شما را بز خورده!
مرکز آمار ایران |
|
|
لطیفه های مدیریتی
|
|
13 بهمن 1388 ساعت 18:41 |
|
معلم انشاء به بچه ها میگه موضوع انشاء این دفعه اینه که: اگر مدیرعامل بودید چه میکردید؟
بعد میبینه همه تند و تند و با هیجان شروع کردند به نوشتن بجز یک نفر که نشسته و داره از پنجره بیرون رو تماشا می کنه!
معلم ازش میپرسه: چرا تو هیچی نمینویسی؟
بچه میگه: منتظرم تا منشی ام بیاد! |
|
|
لطیفه های خانوادگی
|
|
13 بهمن 1388 ساعت 18:40 |
|
همسر یک تاجر به شوهرش میگه: هر وقت تو میری سفر من عصبی میشم.
شوهرش میگه: غصه نخور عزیزم، من خیلی زودتر از آنی که تو فکر میکنی برمیگردم.
زنه میگه: خوب همین عصبی ام میکنه دیگه |
|
|
لطیفه های خانوادگی
|
|
13 بهمن 1388 ساعت 18:38 |
|
یکي دوستش رو تو خيابون با صورت کبود، پاي لنگ و گلوي زخم و زيلي میبینه! با نگراني بهش میگه: چي شده پسر؟ چه اتفاقی برات افتاده؟ بيا ببرمت خونه اتون.
دوستش میگه: لازم نکرده، تازه دارم از اونجا ميام! |
|
|
لطیفه های کوتاه
|
|
13 بهمن 1388 ساعت 18:34 |
|
يه افسر به يكي از سربازاش مي گه امشب از اول اين كوچه تا اون چراغ قرمز كشيك بده و فردا صبج هم بيا پاسگاه.
خلاصه فردا و پس فردا از سربازه خبري نيست روز سوم سربازه پريشون مياد پاسگاه.
افسر ازش مي پرسه: چرا اينقدر دير اومدي؟
سرباز مي گه: آخه اون کاميون از تهران مي رفت قم. چراغ قرمزي كه گفتيد، چراغ ترمز اون كاميون بود. |
|
|
لطیفه های کوتاه
|
|
13 بهمن 1388 ساعت 18:30 |
|
يکي دو تا چراغ قرمز رو رد میکنه. پلیس نگهش میداره، ازش می پرسه چرا پشت چراغ قرمزا واینمیستادی؟
میگه من از یه نفر آدرس پرسیدم گفت چراغ اولو رد میکنی! چراغ دومو رد میکنی! رسیدی چراغ سوم میپیچی دست راست! |
|
|
لطیفه های خانوادگی
|
|
13 بهمن 1388 ساعت 18:28 |
|
در سال اول ازدواج، مرد حرف مى زند و زن گوش مى کند.
در سال دوم، زن حرف مى زند و مرد گوش مى کند.
از سال سوم به بعد، هر دو حرف مى زنند و همسايه ها گوش مى کنن |
|
|
لطیفه های سیاسی
|
|
07 بهمن 1388 ساعت 19:52 |
|
مشترک گرامي، حرکت زشت و ناپسند شما را در حمام ديديم! هيچکس تنها نيست همراه اول. |
|
|
لطیفه های خانوادگی
|
|
04 بهمن 1388 ساعت 01:10 |
|
گفت مردی به همسرش روزی
من بميرم چگونه خواهی زيست؟
گفت: از چند و چون آن بگذر
تو بميری برای من کافيست! |
|
|
نکته های با مزه وحکمت آموز
|
|
04 بهمن 1388 ساعت 01:06 |
|
سیاستمدار کسی است که: می تواند به شما بگوید به جهنم بروید، منتها به نحوی که شما برای این سفر لحظه شماری کنید!
روانشناس کسی است که: از شما پول می گیرد تا سوالاتی را بپرسد که همسرتان مجانی از شما می پرسد! |
|
|
لطیفه های خانوادگی
|
|
04 بهمن 1388 ساعت 01:03 |
|
مهمان: آقا تشريف دارند؟
مستخدم: نخير، رفتهاند مسافرت.
مهمان: براي تفريح؟
مستخدم: نخير، با خانم رفتهاند!! |
|
|
لطیفه های خانوادگی
|
|
04 بهمن 1388 ساعت 01:02 |
|
مرد: وقتى من مُردم، هيچ مرد دیگه ای مثل من پيدا نخواهى کرد.
زن: حالا چرا فکر مى کنى که بعد از تو بازم دنبال کسى «مثل تو» خواهم گشت!؟ |
|
|
لطیفه های خانوادگی
|
|
04 بهمن 1388 ساعت 00:59 |
|
يارو با زنش میرند پیش دندانپزشک و شروع میکنه به رجز خوانی که:
آقای دکتر بیخود وقتت رو با داروی بیحسی و مسکن تلف نکن، یکضرب دندان را بکش و کار را تمام کن.
دکتر میگه: ایول الله به شجاعت شما، کاش همه مریضا اینطوری بودن! خوب حالا کدام دندانه که درد میکنه؟
طرف به زنش میگه: عزیزم دندان خرابت را به آقای دکتر نشان بده! |
|
|
نکته های با مزه وحکمت آموز
|
|
04 بهمن 1388 ساعت 00:56 |
|
بچه: بابا من کی آنقدر بزرگ میشم که هر کاری دلم خواست بکنم؟
بابا: پسرم، تا حالا کسی اینقدر بزرگ نشده! |
|
|
نکته های با مزه وحکمت آموز
|
|
04 بهمن 1388 ساعت 00:54 |
|
دو تا دیوونه از تیمارستان فرار میکنن. ریل راه آهنو میگیرن و راه میافتن طرف شهر.
اولی میپرسه: کی میرسیم به شهر؟ دومیه یه نقطه رو اون دورا نشون میده و میگه: هر وقت این دو تا خط به هم برسن.
میرن و میرن ... تا اولیه خسته میشه. میگه: پس چرا نمیرسیم؟
دومیه برمیگرده و عقبو نگاه میکنه و میگه: فکر کنم ردش کردیم
|
|
|
نکته های با مزه وحکمت آموز
|
|
04 بهمن 1388 ساعت 00:52 |
|
یارو داشته دعا میکرده میگه: خدا را شکر از صبح تا حالا نه عصبانی شدم، نه حرص داشتم، نه حرف بد زدم، نه مال مردم خوردم، ... ولی خدایا از یکی دو دقیقه آینده که از تخت میآیم بیرون تو کمکم کن! |
|
|
لطیفه های کودکانه
|
|
04 بهمن 1388 ساعت 00:49 |
|
مامانه ساعت 7 صبح میآد بالای سرپسرش میگه: رضاجون بلند شو باید بری مدرسه دیرمیشه.
رضا از زیر پتو میگه: نه من نمی خوام برم مدرسه اونجا هیچکس منو دوست نداره، بچه ها باهام بدن، معلما ازم متنفرن، حتی فراش مدرسه هم سایه ام با تیر میزنه.
مامانه میگه: آخه رضا جون نمیشه که نری مدرسه آخه ناسلامتی تو مدیر مدرسه ای!
|
|
|
ملانصرالدین
|
|
02 بهمن 1388 ساعت 01:39 |
|
یکی از ملانصرالدين می پرسه چه جوری جنگ شروع می شه؟
ملا بدون معطلی یکی می زنه توی گوش طرف و میگه اینجوری! |
|
|
لطیفه های قدیمی
|
|
26 دی 1388 ساعت 11:19 |
|
خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چالهای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چالهی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبیدا این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگماردهاند؟»
گفت:«می دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»
خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...»
نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی لنگش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!
|
|
|
نکته های با مزه وحکمت آموز
|
|
22 دی 1388 ساعت 17:29 |
|
مرد موقع برگشتن به اتاق خواب گفت: "مواظب باش عزیزم، اسلحه پر است"
زن که به پشتی تخت تکیه زده بود گفت: "این را برای کشتن زنت گرفته ای؟"
"نه خیلی دل و جرات میخواهد، میخواهم یک حرفه ای استخدام کنم"
"من چطورم ؟"
مرد پوزخندی زد "آخر کدام احمقی برای آدم کشتن یک زن استخدام میکند؟"
زن لبهایش را مرطوب کرد، اسلحه را به طرف مرد گرفت و گفت:
"زن تو" |
|
|
لطیفه های کودکانه
|
|
22 دی 1388 ساعت 17:20 |
|
پسر بابا زمستون ميره بيرون؛ يه اسب ميبينه که از دماغش بخار مياد پيش خودش ميگه: پس اسب بخار که ميگن اينه! |
|
|
لطیفه های تاریخ گذشته
|
|
22 دی 1388 ساعت 00:10 |
|
یارو از بندرعباس میاد بهش میگن اونجا چیکار می کردی؟
میگه : عرق!!! |
|
|
لطیفه های کودکانه
|
|
21 دی 1388 ساعت 23:12 |
|
یکی بود یکی نبود.یه روز زمین عاشق خورشید شده بود. بهش گفت دورت بگردم. تا ابد تو رودر باسی موند! |
|
|
لطیفه های کودکانه
|
|
16 دی 1388 ساعت 00:53 |
|
معلم: بگو به غير از اكسيژن چه چيزهايي در هوا وجود دارد؟
شاگرد : آقا اجازه، كلاغ ، مگس ، پشه !!!! |
|
|
لطیفه های کوتاه
|
|
16 دی 1388 ساعت 00:52 |
|
خبرنگار: چرا قبل از هر بازي به حمام مي روي؟
فوتباليست: براي اينكه گلهاي تميز بزنم.!!!! |
|
|
لطیفه های کودکانه
|
|
16 دی 1388 ساعت 00:51 |
|
مادر : علي بيا اسفناج بخور آهن دارد
علي : آخر مادر جان الان آب خوردم مي ترسم زنگ بزنم! |
|
|
لطیفه های کودکانه
|
|
16 دی 1388 ساعت 00:50 |
|
معلم: بگو ببينم، كمبوجيه چه جور پادشاهي بود؟
شاگرد: پادشاه بدي نبود، فقط هميشه از كمبود بودجه شكايت داشت!!! |
|
|
لطیفه های کودکانه
|
|
16 دی 1388 ساعت 00:48 |
|
معلم: آخرين دنداني كه در مي آيد چه دنداني است؟
شاگرد: دندان مصنوعي است |
|
|
لطیفه های کوتاه
|
|
14 دی 1388 ساعت 23:04 |
|
یارو میره تو جنگل میگه مو شیر و پلنگ، وخورم!
یكدفه شیره نعره میكشه طرف میگه: مو گاهي وقتا غلط زیادی هم موخوروم. |
|
|
نکته های با مزه وحکمت آموز
|
|
10 دی 1388 ساعت 00:31 |
|
مي دوني ب.م.م يعني چي؟ يعني بزرگترين مقسوم عليه مشترك.
حالا مي دوني م.ب.ب يعني چي؟ يعني مربا بده بابا. |
|
|
لطیفه های کوتاه
|
|
10 دی 1388 ساعت 00:30 |
|
یارو ميره خواستگاری. ازش می پرسن چه كاره ای؟ روش نميشه بگه قصاب، ميگه لوازم يدكي گوسفند دارم! |
|
|
لطیفه های پزشکی
|
|
10 دی 1388 ساعت 00:29 |
|
دکتره تازه فارغ التحصیل شده بوده! برا مریضش قرص می نویسه، می گه: یکی قبل از خواب بخور، یکی قبل از بیدار شدن! |
|
|
لطیفه های کوتاه
|
|
10 دی 1388 ساعت 00:27 |
|
به غضنفر ميگن: يه ميوه خوشمزه، آبدار و شيرين نام ببر؟
ميگه: خيار!
بهش ميگن: خيار كجاش آبدار و شيرينه؟
حیف نون ميگه: با چايي شيرين بخور، نظرت عوض ميشه! |
|
|
لطیفه های کوتاه
|
|
10 دی 1388 ساعت 00:25 |
|
جمشید از دوستش می پرسه: تو کجا به دنیا اومدی؟ دوستش می گه تو بیمارستان. جمشید می گه: آخی! مریض بودی؟ |
|
|
لطیفه های خانوادگی
|
|
10 دی 1388 ساعت 00:23 |
|
زن از شوهرش ميپرسه: عزيزم، تو منو دوست داري؟
مرد ميگه: خوب معلومه عزيزم، اگه دوست نداشتم، چطور مي تونستم هر شب بيام خونه پيشت، وقت و عمرم رو تلف كنم؟ |
|
|
لطیفه های پزشکی
|
|
10 دی 1388 ساعت 00:22 |
|
یارو زنگ می زنه به دکتر خانوادگیشون، می گه: حال پدرم اصلا خوب نیست بیاین و نگاهی بهش بکنید.
دکتره میگه: من پرونده بابای شما رو خوب خوندم و می دونم باباتون کاملا سالمه فقط خیال می کنه که مریضه اصلا جای نگرانی نیست.
بعد از یک هفته دکتره زنگ می زنه به طرف تا حال پدرش رو بپرسه می گه: خوب، حال پدرت چطوره؟
یارو میگه: والا نمی دونم، فقط از دیروز تا حالا خیال می کنه که مرده! |
|
|
لطیفه های کوتاه
|
|
09 دی 1388 ساعت 18:11 |
|
سه نفر ميرن دزدي! صابخونه بيدار ميشه و دزدا ميرن هر کدوم تو يه گوني قايم ميشن! صابخونه مياد و به گوني اول لگد ميزنه... صداي نون خشک در مياره! به دومي لگد ميزنه ... صداي گردو در مياره! به گوني سوم لگد ميزنه ... هيچ صدايي در نمياد ... دوياره محکمتر لگد ميزنه ... باز صدا نميده!؟ دفعه سوم که لگد ميزنه یارو با عصبانيت مياد بيرون ميگه بابا ... آرده ، آرد ... آرد صدا نداره! ميفهمي؟ |
|
|
نکته های با مزه وحکمت آموز
|
|
09 دی 1388 ساعت 18:06 |
|
به طرف ميگن "تور" را تعريف كن؟ ميگه: تور مجموعه سوراخهايي هستند كه با نخ به هم وصل شدهاند! |
|