|
داستانهای جبهه و جنگ
|
|
20 اسفند 1388 ساعت 01:37 |
|
بعدازظهر یکی از روزهای خنک پاییزی سال 64 یا 65 بود. کنار حاج محسن دین شعاری، مسئول تخریب لشگر27 محمد رسول الله"صلی الله علیه و آله و سلم" در اردوگاه تخریب یعنی آنسوی اردوگاه دوکوهه ایستاده بودیم و باهم گرم صحبت بودیم، یکی از بچه های تخریب که خیلی هم شوخ و مزه پران بود از راه رسید و پس از سلام و علیک گرم، رو به حاجی کرد و با خنده گفت: حاجی جون! یه سوال ازت دارم خدا وکیلی راستشو بهم می گی؟
حاج محسن ابروهاشو بالا کشید و در حالی که نگاه تندی به او انداخته بود گفت: پس من هر چی تا حالا می گفتم دروغ بوده؟!! |
|
ادامه مطلب...
|
|
|
داستانهای طنز کوتاه
|
|
18 اسفند 1388 ساعت 20:27 |
|
مرد پولداری در کابل، در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله رستورانی ساخت که در آن موسیقی بود و رقص و به مشتریان مشروب هم سرویس می شد. ملای مسجد هر روز موعظه می کرد و در پایان موعظه اش دعا می کرد تا خداوند صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی را بر این رستوران که اخلاق مردم را فاسد می سازد، وارد کند. یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شدید شد و یگانه جایی که خسارت دید، همین رستوران بود که دیگر به خاکستر تبدیل گردید. |
|
ادامه مطلب...
|
|
|
داستانهای طنز
|
|
05 اسفند 1388 ساعت 05:01 |
|
مردي خري ديد به گل در نشسته و صاحب خر از بيرون كشيدن آن درمانده .
مساعدت را ( براي كمك كردن ) دست در دُم خر زده قُوَت كرد ( زور زد ) . دُم از جاي كنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست كه ” تاوان بده !”
مرد به قصد فرار به كوچه يي دويد، بن بست يافت. خود را به خانه ايي درافكند. زني آن جا كنار حوض خانه چيزي مي شست و بار حمل داشت |
|
ادامه مطلب...
|
|
|
داستانهای مختلف
|
|
04 اسفند 1388 ساعت 01:05 |
|
ناصرالدين شاه سالی يکبار ( آنهم روز اربعین) آش نذری میپخت و خودش در مراسم پختن آش حضور مییافت تا ثواب ببرد. در حياط قصر ملوکانه اغلب رجال مملکت جمع ميشدند و برای تهيه آش شله قلمکار هريک کاری انجام ميدادند. بعضی سبزی پاک ميکردند. بعضی نخود و لوبيا خيس ميکردند. عدهای ديگهای بزرگ را روی اجاق ميگذاشتند و خلاصه هرکس برای تملق و تقرب پيش ناصر الدين شاه مشغول کاری بود. |
|
ادامه مطلب...
|
|
|
داستانهای طنز کوتاه
|
|
05 بهمن 1388 ساعت 02:33 |
|
کشيشى يک پسر نوجوان داشت و کمکم وقتش رسيده بود که فکرى در مورد شغل آيندهاش بکند . پسر هم مثل تقريباً بقيه همسن و سالانش واقعاً نميدانست که چه چيزى از زندگى ميخواهد و ظاهراً خيلى هم اين موضوع برايش اهميت نداشت .
يک روز که پسر به مدرسه رفته بود ، پدرش تصميم گرفت آزمايشى براى او ترتيب دهد . به اتاق پسرش رفت و سه چيز را روى ميز او قرار داد : يک کتاب مقدس، يک سکه طلا و يک بطرى مشروب . |
|
ادامه مطلب...
|
|
|
داستانهای حکمت آمیز
|
|
30 دی 1388 ساعت 00:01 |
|
اتاق پر بود از دستمال کاغذی مچاله شده
زن بینیش را بالا کشید و گفت : تو زندگی از خیلی چیزا بدم می آد!
مرد گفت : میتونی بگی ؟
زن دوبار فین کرد و گفت : نه آخه خیلی زیادنند
مرد گفت : خوب من از کجا بدونم که تو از چی بدت می آد؟
زن گفت : من از چیزی که بدم بیاد بهش پشت میکنم
زن روی تخت پشت به مرد نشسته بود داشت با دستمال آب بینیش را پاک میکرد.
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
داستانهای طنز کوتاه
|
|
26 دی 1388 ساعت 09:23 |
|
در لوس آنجلس آمریكا، آرایشگری زندگی میكرد كه سالها بچهدار نمیشد. او نذر كرد كه اگر بچهدار شود، تا یك ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او بچهدار شد! روز اول یك شیرینی فروش ایتالیائی وارد مغازه شد. پس ازپایان كار، هنگامیكه قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازهاش را باز كند، یك جعبه بزرگ شیرینی و یك كارت تبریك و تشكر از طرف قناد دم در بود. روز دوم یك گل فروش هلندی به او مراجعه كرد و هنگامی كه خواست حساب كند، آرایشگرماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازهاش راباز كند، یك دسته گل بزرگ و یك كارت تبریك و تشكر از طرف گل فروش دم در بود. روز سوم یك مهندس ایرانی به او مراجعه كرد. در پایان آرایشگرماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد. حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازهاش را باز كند، با چه منظرهای روبروشد؟ فكركنید. |
|
ادامه مطلب...
|
|
|
داستانهای طنز کوتاه
|
|
22 دی 1388 ساعت 17:26 |
|
مردي متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايي اش کم شده است...
به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولي نمي دانست اين موضوع را چگونه با او درميان بگذارد.
به اين خاطر، نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت.
دکتر گفت: براي اينکه بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است، آزمايش ساده اي وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو...
« ابتدا در فاصله 4 متري او بايست و با صداي معمولي، مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد، همين کار را در فاصله 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد. »
آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذيرايي نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
داستانهای حکمت آمیز
|
|
13 آبان 1388 ساعت 01:40 |
|
چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پبدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود ، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک .
زمان میگذشت و دایره آبی کوچک ، بزرگ می شد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر . |
|
ادامه مطلب...
|
|
|
داستانهای حکمت آمیز
|
|
02 آبان 1388 ساعت 15:04 |
|
عروس و داماد و مهمانان دوساعتی بود که زانوی اندوه بغل گرفته ، نگران و مضطرب و منتظر بودند. داماد آتش گرفته بود و غرق شرم و عرق. همه مهمانان درسکوت و بهت به همدیگر نگاه دزدانه می انداختند. کسی را یارای اظهار نظر نبود ، چون همگان دریافته بودند جرقه ای آتش در خیمه این منتظران ملتهب می زند.
دوساعت پیشتر که مهمانان آماده ورود به سالن عقدشده و عروس و داماد پشت میز امضا ایستاده بودند. .... |
|
ادامه مطلب...
|
|
|
داستانهای طنز کوتاه
|
|
17 مهر 1388 ساعت 00:43 |
|
کلاغ آن بالا نشسته بود و داشت پنیرش را سق می زد. روباه خزید زیر درخت و ساکت نشست. کلاغ هی رفت و آمد. هی بال هایش را باز و بسته کرد. هی فیگور گرفت. روباه هیچی نگفت. کلاغ نشست روی شاخه پر و پاچه را بالا زد. روباه انگار خفه شده بود. کلاغ عاصی شد. قالب پنیر را زد تو سر روباه . غار زد یه چیزی بگو خفه خون گرفته. |
|
ادامه مطلب...
|
|
|
داستانهای حکمت آمیز
|
|
16 مهر 1388 ساعت 23:33 |
|
روزي اعليحضرت ناصرالدين شاه قاجار در تابستان در عمارت ملوكانه سلطنت آباد دراز كشيده بودند؛ در حالي كه درباريان در پايين نشسته، با پادشاه به طور محرمانه صحبت مي كردند.
شاه در اثناي سخن گفت:
چرا انوشيروان را عادل مي گفتند؟ مگر من عادل نيستم؟ |
|
ادامه مطلب...
|
|
|
داستانهای طنز
|
|
11 مهر 1388 ساعت 19:26 |
|
مرد از زن که به شدت احساس زیبایی میکرد، پرسید:
ـ ببخشید، شما «شارون استون» نیستین؟
زن با عشوه گفت: نه ... ولی.
و پیش از آنکه ادامه بدهد، مرد گفت: بله، فکر میکردم. چون... زن حرفش را برید، ولی همه میگن خیلی شبیهشم. اینطور نیست؟
مرد قاطع گفت: نه، همه اشتباه میکنن. به خاطر اینکه «شارون استون»، زن خوشگلیه، ولی شما متأسفانه اصلا خوشگل نیستین. به همین دلیل، من فکر کردم شما نباید «شارون استون» باشین.
زن تازه فهمید که رو دست خورده، با عصبانیت فریاد کشید: بیشرف! مگه خودت خواهر و مادر نداری؟
مرد آرام گفت: چرا. ولی اونها هیچکدوم فکر نمیکنن که شبیه «شارون استون» هستن. |
|
ادامه مطلب...
|
|
|
داستانهای حکمت آمیز
|
|
11 مهر 1388 ساعت 18:34 |
|
در دو راهي گير كردم كه به حرف كدام طرف گوش بدهم؟! فرار كنم و يا در محلي امن مخفي شوم؟! كمي فكر كردم، به ياد آيه قرآن كريم افتادم كه فرموده: "ولا تلقوا بأيديكم إلي التهلكة" (ترجمه: خود را با دستان خود به نابودي و فنا نياندازيد). به اين نتيجه رسيدم كه در صورت ماندن جانم در خطر خواهد بود، اما باز هم كمي دو دل بودم و در دو راهي قرار داشتم. تصميم گرفتم استخاره كنم و از خداوند متعال كمك بگيرم. |
|
ادامه مطلب...
|
|
|
داستانهای طنز کوتاه
|
|
04 مهر 1388 ساعت 20:58 |
|
زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشکهایش را پاک میکرد و فنجانی قهوه مینوشید پیدا کرد ...
در حالی که داخل آشپزخانه میشد پرسید: چی شده عزیزم این موقع شب اینجا نشستی؟!
شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت: هیچی فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم ، یادته...؟!
زن که حسابی تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشمهایش پر از اشک شد و گفت : آره یادمه...
شوهرش ادامه داد : یادته پدرت که فکر می کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟!
زن در حالی که روی صندلی کنار شوهرش می نشست گفت : آره یادمه، انگار دیروز بود!
مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد : یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت: یا با دختر من ازدواج میکنی یا ۲۰ سال میفرستمت زندان آب خنک بخوری ؟!
زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و...!
مرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می شدم ! |
|
ادامه مطلب...
|
|
|
داستانهای حکمت آمیز
|
|
04 مهر 1388 ساعت 20:39 |
|
مرد با شگفتي با خود گفت: «اكنون چه كاري ميتوانم بكنم؟ خب، هیچ کس برای هميشه پيروز نميشود. هيچ كاري نميتوانم بكنم. شايد زمان مرگ من فرا رسيدهاست. شايد اين سرنوشت من است.» با وجود آنكه نااميد بود، با خونسردي شانههايش را بالا انداخت و لبخندی سرد به اسيركنندگانش زد.
فريادها ادامه يافت. مرد شنيد كه فردي ميگويد: «خودش است! همان افسر است! همين امروز صبح بود كه او به طرف ما تيراندازي ميكرد.» |
|
ادامه مطلب...
|
|
|
داستانهای جبهه و جنگ
|
|
03 مهر 1388 ساعت 17:02 |
|
بعد از تصرف جزیره ی فاوُ مش رجب به اندازه ی کوهی کمپوت، کنسرو، شیر خشک، قهوه، چای، سیگار و...عراقی تدارکات احتکار کرد. رجب برای باز شدن جای اجناس غنیمیتی ناچار شد اجناس در حال کَپک زده را تقسیم کند بین افراد گردان و به قول غلام مایلر.
ـ روغن ریخته رو نظر امام زاده کرد!
روز سوم حمله، همراه با پاتک سنگین لشکر گارد ریاست جمهوری عراق، سر و صدای مش رجب هم بلند شد: « آهای دل و دزدا، آدم بُشو نیستید. دست تون تو دست صدامه!» |
|
ادامه مطلب...
|
|
|
داستانهای طنز کوتاه
|
|
01 مهر 1388 ساعت 21:24 |
|
آورده اند که کفن دزدی در بستر مرگ افتاده بود،پسر خویش را فراخواند، پسر به نزد پدر رفت گفت: ای پدر امرت چیست؟ پدر گفت: پسرم من تمام عمر به کفن دزدی مشغول بودم و همواره نفرین خلقی بدنبالم بود اکنون که در بستر مرگم و فرشتهء مرگ را نزدیک حس می کنم بار این نفرین بیش از پیش بردوشم سنگینی می کند. از تو میخواهم بعد از مرگم چنان کنی که خلایق مرا دعا کنند و از خدای یکتا مغفرت مرا خواهند.
پسر گفت ای پدر چنان کنم که می خواهی و از این پس مرد و زن را به دعایت مشغول سازم.
پدر همان دم جان به جان آفرین تسلیم کرد.
از فردا پسر شغل پدر پیشه کرد با این تفاوت که کفن از مردگان خلایق می دزدید و چوبی به ماتحت آن مردگان فرو می نمود و از آن پس خلایق می گفتند خدا کفن دزد اول را بیامرزد که فقط می دزدید و چنین بر مردگان ما روا نمی داشت ! |
|
|
داستانهای حکمت آمیز
|
|
07 شهریور 1388 ساعت 23:13 |
|
در یک پارک زنی با یک مرد روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه میکردند. زن رو به مرد کرد و گفت پسری که لباس ورزشی قرمز دارد و از سرسره بالا میرود پسر من است . مرد در جواب گفت : چه پسر زیبایی و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسری که تاب بازی میکرد اشاره کرد .
مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد : تامی وقت رفتن است .
تامی که دلش نمیآمد از تاب پایین بیاید با خواهش گفت بابا جان فقط 5 دقیقه . باشه ؟ |
|
ادامه مطلب...
|
|
|
داستانهای طنز کوتاه
|
|
26 مرداد 1388 ساعت 00:55 |
|
هیزم شكنی مشغول قطع كردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه. وقتی در حال گریه كردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می كنی؟ هیزم شكن گفت كه تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت... |
|
ادامه مطلب...
|
|