بخشهای مختلف

اعضاي آنلاين کلوب

با ورود به سايت مي توانيد با ديگر اعضا تعامل داشته باشيد.
همه مطالب داستان داستانهای حکمت آمیز

همسرم را دوست دارم چاپ ارسال به دوست
داستان - داستانهای حکمت آمیز
29 فروردين 1388 ساعت 17:41

اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است. دستشو گرفتم و گفتم:

باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم.

اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم، انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود، باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم، از من پرسید:

چرا؟!

اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد:

تو مرد نیستی.


اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت. می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم. چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقتنامه طلاق رو گرفتم. خونه، 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد.


زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده، اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم.

بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد، چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود. بالاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد.


فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست. وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته.

اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز اینکه در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم. اون درخواست کرده بود که در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم. دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! این مسئله برای من قابل قبول بود. اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه آوردم و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرم و راه ببرم!

خیلی درخواست عجیبی بود.

با خودم فکر کردم حتما داره دیوانه می شه.

اما برای این که آخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم.

وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت:

به هر حال باید با مسئله طلاق روبرو می شد، مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره.


مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم. پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت:

بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره. جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود 10متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت:

راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو!

نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم. رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت. من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.

روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم، می تونستم بوی عطرشو استشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود.


با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سال هاست که ندیدمش، من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته، چند تا چروک کوچک گوشه چشماش نشسته بود. لابلای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟!

روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم. این زن، زنی بود که 10 سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود.

روز پنجم و ششم احساس کردم، صیمیت داره بیشتر و بیشتر می شه، انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره. من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم.

هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم. با خودم گفتم حتما عضله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد.

 


یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند. با صدای آروم گفت:

لباس هام همگی گشاد شدند.

و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کرد. انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد، ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود. انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم.

پسرم این منظره که پدرش، مادرش رو در آغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزء شیرین زندگی اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد. من روم رو برگردوندم، ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیمم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم.


همون مسیر هر روز، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی. دست های اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم، درست مثل اولین روز ازدواج مون.

روز آخر وقتی اون رو در آغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم. انگار ته دلم یک چیزی می گفت:

ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه، من در حالی که همسرم در آغوشم بود با خودم گفتم:

من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم.


اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم، وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم. نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم، تردید کنم. "دوی" در رو باز کرد و من بهش گفتم که متاسفم، من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد، به پیشانیم دست زد و گفت:

ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟

من دستشو کنار زدم و گفتم:

نه! متاسفم، من جدایی رو نمی خوام. این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم. به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم.

زندگی مشترک من خسته کننده شده بود، چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت.


من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم.دختر گل فروش پرسید:

چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟

و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم:

از امروز صبح، تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم، تو رو با پاهای عشق راه می برم، تا زمانی که مرگ، ما دو نفر رو از هم جدا کنه و امیدوارم که فقط مرگ مارو از هم جدا کنه ...

 

نویسنده: ناشناس
مترجم: ناشناس
منبع: علی وارم

مطالب مرتبط

نظر ها
افزودن جدید جستجو
علی         | 03.بهمن.1388 | 
چراعاقل کند کاری که باز آردپشیمانی؟
bxxfdgszdgz            | 01.بهمن.1388 | 
     
شکوه      - re:    | 26.مهر.1388 | 
[quoteعالی بود ولی مردها همه مثل هم اند.بی لیاقت قدر نشناس و اشغال.[/quote]
ساخنخعا         | 26.مهر.1388 | 
عالی بود ولی مردها همه مثل هم اند.بی لیاقت قدر نشناس و اشغال.
فاطمه         | 17.شهریور.1388 | 
مطلب خوبی بود ولی ای کاش واقعی بود الان دیگه زنهامثل یه تکه اشغا ل برای مردهاشدندوقتی کهنه شدندسریع دورریخته میشن مثل من برای دوستم خیلی بی معرفت براش اززندگیم گذشتم بچه اش داره کم کم بدنیامیایدولی نه من نه بچه براش ارزش داریم برام دعاکنید میترسم کاری دست خودم بد م
آراز         | 11.شهریور.1388 | 
عالي بود ولي كاش خانومها سراغ مرد زن دار نباشن كه باعث بشن زندگي يك خوانواده رو از هم بپاشن.
khaled         | 24.دی.1388 | 
سلام من ازاهوازم دنبال یه دختر پایه می گردم 16 سالمه شمارم
بابک 25            | 20.تیر.1388 | 
ما ادما هیچ وقت نمیتونیم قضاوت درستی بکنیم نسبت به مسایلی که خودمون درش نیستیم داستان خوبی بود ولی باید دیدی 1 سال دیگه این داستان چی میشه چنین چیزای توی زندگی خیلی ها پیش میاد اما خوب یه چیزی مهمه زندگی رو میخواد ادم شروع کنه یا یه رابطه دوستی برای لذت بردن شروع میکنه نه عذاب کشیدن پس جوری عاقلانه انتخاب کنیم که هم لذت ببریم و مجبور نشیم دل کسی رو بشکنیم
مریم         | 03.خرداد.1388 | 
کاش همه آدما برای عشق و دوست داشتن ارزش قائل بودند. چقدر دوستش داشتم ... 
بخاطر او از تمام خواسته های منطقیم گذشتم اما او چه راحت احساسمو به بازی گرفت و برای همیشه تنهام گذاشت ....
هیچوقت فراموشش نمیکنم.  
بابک         | 20.تیر.1388 | 
مریم شما این رو میگی من با کسی دوست بودم همه کاری کردم براش اما هر لحظه و هر ثانیه باید بهش میگفتم چی درسته چی اشتباهه و توی مدت یک سالی که باش بودم به رابطه ایشون با چهار نفر جز من حالا بصورت تلفنی و حضوری خبر دار شدم ولی خوب هر بار یه دلایلی میاورد که برای هر کی بگی خندش میگره و همیشه هم بنده بدهکار بودم و تهمت اینکه با کسای دیگه هستم به من چسبونده میشد شاید بخوام برات بگم سه صحفه باید برات توضیح بدم دوست داشتی بگو تا برات بگم بعد قضاوت کن
ناهید      - re:    | 24.دی.1388 | 
ناهید هستم 23ساله دنبال یه همدم می گردم0 4
عباس      - جواب ناهیدخانم عزیز    | 30.ارديبهشت.1388 | 
من دراین سالهای اخیر به خیلی ها توانستم مشاوره دهم وعمدتا راهنماوهمدم خوبی بودم.چنانچه قابل بدانید حاضرم حرفهای شمارا باجان ودل گوش دهم
رضا      - من هم    | 31.شهریور.1388 | 
ناهید         | 28.ارديبهشت.1388 | 
ناهید هستم دنبال یه باوفا میگردم .
محمد         | 27.ارديبهشت.1388 | 
خیلی عالی بود امیدوارم درک عشق همیشه دو طرقه باشه.
مریم         | 27.ارديبهشت.1388 | 
خیلی جالب بود
amir         | 24.ارديبهشت.1388 | 
خیلی چرت بود
احمد         | 24.ارديبهشت.1388 | 
kheyli jaleb bood vali che ***am ke dastane man az ion ghamangizashe yae dokhtare khob hast ke ashegh mane vali akhe man hichgone ghasde ezdevaji nadaram vase haminam majboram bar khalafe meylam ono az khodam beronam be omid inke hichvaght dele hich asheghi nashkane
اعظم      - زیباو اموزنده    | 23.ارديبهشت.1388 | 
متن خیلی خیلی خوب و اموزنده ایی بود .لطفا از این متن های زیبا و پر محتوا دوباره بزارین. منم خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم .توی زندگی مشترک دوست داشت اصله و زنده نگه داشتن اون مهمتره،اینکههر روز اشتیاقمون به هم بیشتر بشه نه کمرنگ.......
بهزاد         | 22.ارديبهشت.1388 | 
خیلی جالب بود .
اول باید انسان دورو برشو نگاه کنه نه دور دست هارو .
setare         | 22.ارديبهشت.1388 | 
kheili tahte tasir gharar gereftam kash ke ma adama hich vaght faramush nemikardaim ke ye ruz ashegh budim
علی         | 22.ارديبهشت.1388 | 
فوق العاده بود افرین
اگر انسان عاقلانه ازدواج کنه و عاشقانه زندگی هیچ مشکل غیر قابل حل به وجود نمیاد
با تشکر
علی         | 22.ارديبهشت.1388 | 
فوق العاده بود افرین
اگر انسان عاقلانه ازدواج کنه و عاشقانه زندگی هیچ مشکل غیر قابل حل به وجود نمیاد
با تشکر
مريم      - jibn    | 22.ارديبهشت.1388 | 
خيلي قشنگ بود منم يكي رو دوست داشتم ولي نتونستم نگهش دارم و رفت دلم براش تنگ شده اما ديگه منو نمي خاد هر جا هست وبا هر كي هست خدا يارش نگهدارش.
بازم من         | 22.ارديبهشت.1388 | 
داستان جالبي بود دستتون درد نكنه فوق العاده بود بعضي وقتا همين موارد كوچيك به داد آدما مي رسن
ساسان         | 17.ارديبهشت.1388 | 
چرا عاقل کند کاری که باز ارد پشیمانی/ولی بازم دمت گرم
فرهاد         | 17.ارديبهشت.1388 | 
نکته های بسیار ظریفی داشت سپاسگذارم
vali      - زیبا    | 17.ارديبهشت.1388 | 
خیلی زیبا و جالب بود.دوباره از این مطالب پر محتوا عنایت بفرمایید.
سپاسگ ارم دکتر حسنی
vali      - زیبا    | 17.ارديبهشت.1388 | 
خیلی زیبا و جالب بود.دوباره از این مطالب پر محتوا عنایت بفرمایید.
سپاسگ ارم دکتر حسنی
سارا         | 16.ارديبهشت.1388 | 
خیلی قشنگ بود مرسی
ahmad reza         | 16.ارديبهشت.1388 | 
ensafan kheili taasir gozaro qashang bud
jaye hich harfi baraye goftan nemimune
faqat lezzat bebarid
سعيد         | 16.ارديبهشت.1388 | 
زيبا بود
وحيد      - بنام حضرت عشق    | 15.ارديبهشت.1388 | 
سلام خيلي قشنگ بود هميشه يادمون باشه كه دوران عقد با چه ذوق و شوقي به ديدار نامزدمون ميرفتيم و الان با گذشت چند ماهي از از زندگي مشترك با چه روحيه كسل و خسته اي به خونه برا در كنار هم بودن داريم
علي      - اين چي بود    | 14.ارديبهشت.1388 | 
به نظرم بايد با دوي هم ازدواج ميكرد و...
مهدیس         | 14.ارديبهشت.1388 | 
زندگی با همین چیزهای کوچیک زیباست...
مرجون         | 13.ارديبهشت.1388 | 
زیبا بود کاش اقایون این چیزهارو بفهمن که زناشون چقدر دوستشون دارن و چقدر واسه استحکام زندگیشون در تلاشند
ساسان         | 17.ارديبهشت.1388 | 
با سلام.جمع بستن اقایون درست نیست.خانوما هم این حکایت رو دارن
مهسا      - گذشت و فداکاری    | 13.ارديبهشت.1388 | 

تو را دوست می دارم به خاطر تمام چیزای کوچک:
اینکه یادته چقدر بوی یاس رو دوست دارم. اینکه شبهای مهتابی قدم می زنم. اینکه...
تو رو دوست دارم به خاطر تمام چیزای بزرگ:
اینکه می دونی چقدر ذوستت دارم......
مرتضی         | 11.ارديبهشت.1388 | 
سلام
با این که این متن رابرای چندمین بار خواندم ،ولی باز هم نتونستم جلوی اشک هام رو بگیرم .
بحر حال بیاییم قدر لحظات را بدونیم ،با عشق ،باگذشت ....
عباس         | 09.ارديبهشت.1388 | 
فوقالعاده بود
vali         | 16.ارديبهشت.1388 | 
verry wonderfull.
احمد      - با سلام    | 09.ارديبهشت.1388 | 
خیلی جالب بود
حامد حاجی صوفی         | 05.ارديبهشت.1388 | 
خیلی زیبا بود کاش در زندگی چنان باشیم که زحمات وصالمان به باد فراموشی قرار نگیره هیچ وقت
فرزانه         | 03.ارديبهشت.1388 | 
كاش هميشه مثل روزاي اول عاشقيمون عاشق باشيم .
حسین      - سلامی با عشق    | 03.ارديبهشت.1388 | 
اگه تمام زندگی مشترکمون مثل اون روز اول ازدواج باشه
دیگه هیچ غمی نداریم
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
وبسایت:
عنوان:
سبک:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pinch::(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s:!::?::idea::arrow:
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."

 
< بعد   قبل >
Advertisement